فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
684
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
القُثَّاءَةَ - [ قثأ ] ( ن ) : واحد ( القُثّاء ) است . القِثَّاءَة - [ قثأ ] ( ن ) : واحد ( القثّاء ) است . القُجَّة - [ قجّ ] : قلَّك پول . اين كلمه در زبان متداول رايج است . قَحَّ - - قُحُوحَةً و قَحَاحَةً [ قحّ ] : پاك و خالص شد ، - قَحّاً : سُرفه كرد . القُحّ - ج أَقْحَاح [ قحّ ] : خالص و بى آلايش از هر چيزى ؛ ( فُلانٌ كَريمٌ وَاعْرابِيٌّ قُحٌّ ) : فُلانى مرد سخاوتمند و بى آلايش و عربى خالص نژاد مىباشد . القُحَاح - [ قحّ ] : خالص از هر چيزى . القُحَاطَة - آنچه كه ناياب و قحط شود ، اين كلمه در زبان متداول رايج است . القُحَاف - سيل سخت كه همه چيز را با خود ببرد . القِحَاف - سخت نوشيدن . القُحَافَة - آنچه كه از ميان رفته باشد . القُحَال - گونه اى بيمارى كه در گوسفندان پديد آيد و باعث خشك شدن پوست آنها شود . قَحَطَ - - قَحْطاً ه : او را به سختى زد ، - المَطَرُ : باران نيامد ، - الوَحْلَ و نَحْوَه : گِل و لاى را با خود بُرد و از آن چيزى باقى نگذاشت ، - قَحْطاً و قَحَطاً و قُحُوطاً العامُ : آن سال خشك و بى باران شد . قَحِطَ - - قَحَطاً : قَحطى و خشكى شد ، - قَحْطاً البَلَدُ : شهر در اثر نيامدن باران خشك شد ، - قَحْطاً و قَحَطاً و قُحُوطاً العامُ : آن سال خشك و بى باران شد . قُحِطَ - قَحْطاً و قَحَطاً و قُحُوطاً العامُ : مُرادف ( قَحَطَ ) است ، - قَحْطاً الْبَلَدُ : شهر در اثر نيامدن باران خشك شد . قَحَّطَ - تَقْحِيطاً [ قحط ] القِدْرَ و غيرَها عند العامَّة : آنچه از غذا كه در ته ديگ چسبيده بود را كند . القَحْط - نايابى و يا كميابى مواد غذائى . القَحِط - من الأَعوام : سالى كه در آن باران نيامده باشد . قَحَفَ - - قَحْفاً ه : كاسهء سر او را شكست ، - الرُّمّانَةَ : پوست انار را كند ، - قُحَافاً : سُرفه كرد ، - الحَبَّ : دانهها را پخش كرد ، - فِى الإِناءِ : آنچه را كه در ظرف بود خورد و يا نوشيد ، - قَحَافاً و قَحْفاً الشَّيءَ : آن چيز را با خود كشانيد و بُرد . القِحْف - ج أَقْحَاف و قُحُوف و قِحَفَة : استخوان بالاى پيشانى سر ، آنچه از كاسهء سر كه شكاف برداشته و يا جدا شده باشد ، كاسهء چوبى بسان كاسهء سر كه به شكل نيمى از قدح باشد . قَحْقَحَ - قَحْقَحَةً [ قحقح ] الصوتُ : صدا را در گلو چند بار تكرار كرد ، - القردُ : ميمون خنديد . قَحَلَ - - قُحُولًا الشيءُ : آن چيز خشك شد . قَحِلَ - - قَحْلًا و قَحَلًا الشيءُ : مُرادف ( قَحَلَ ) است . قُحِلَ - الشيءُ : آن چيز خشك شد . القِحْل - « شيءٌ قِحْلٌ » : چيزى خشك . القَحِل - « شيءٌ قَحِلٌ » : چيزى خشك . قَحَمَ - - قَحْماً و قُحُوماً في الأمر : خود را بى پروا در آن كار افكند ، - اليه : به او نزديك شد ، - - قَحْماً المَفَاوزَ : بيابانهاى خشك را گشت واگذار كرد . قَحَّمَ - تَفْحِيماً [ قحم ] ه في الأَمر : بدون انديشه او را در كارى افكند ، - الفَرَسُ راكبَه : اسب سوارهء خود را از روى بر زمين انداخت . القَحْم - ج قِحَام : پير سالخورده ، لاغر و ضعيف . القُحْمَة - ج قُحَم : دشوارى راه ، امر سخت ، نابودى ، قحطى ؛ « القُحَم فِى الْخُصُومات » : آنچه كه بر خلاف ميل انسان باشد و بر او تحميل شود ؛ « قُحَمُ الطَّريق » : سختيهاى راه . القَحْمَة - مؤنّث ( القَحْم ) است . القُحْوَان - ج أَقَاحِيُّ و أَقَاح [ قحو ] ( ن ) : گياه بابونه كه داراى گلهاى سفيد و برگهاى ريز بسان دندانها مىباشد و خواص طبى دارد . القُحْوَانَة - [ قحو ] ( ن ) : يك درخت بابونه . القُحُولَة - خشكى ، يبوست . القُحُوم - مردى كه بسيار پير و سالخورده باشد . القَحِيط - من الأَعوام : سالى كه در آن باران نيامده و خشكسالى پديد آمده باشد ؛ « سَنَةٌ قَحِيطٌ » : سال قحطى كه در آن باران نيامده باشد . قَدْ - اسمى است مبنى به معناى ( حَسْبُ ) مانند « قَدْ زَيْدٍ دِرْهَمٌ » : درهمى براى زيد كافى است . و گاهى معرب است مانند « قَدُ زَيْدٍ دِرْهَمٌ » : درهمى براى زيد بس است و نيز بدون نون مىآيد مانند « قَدِي درهمٌ » : همانطورى كه گويند ( حَسْبِي ) . و گاهى به معناى اسم فعل مىآيد مانند « قَدْنِي درهم » : براى من يك درهم بس است در اينجا ( ي ) مفعولٌ به ( قَد ) است ، و گاهى حرف است كه اختصاص به فعل داده مىشود به شرط اينكه فعل متصرّف و خبرى و مثبت بوده و مجرّد از عامل جزم و نصب باشد . اين حرف از فعل جدا نمىشود مگر با قسم كه ميان آن و فعل فاصله مىافتد و مضمون آن را تأكيد مىكند . عبارت « قَدْ لا يَفْعَلُ » : صحيح نيست و بلكه صحيح آن « رُبَّما لا يَفْعَلُ » يا « لَنْ يَفْعَل » است و گاهى با فعل مضارع معناى توقع را مىرساند مانند « قَدْ يَقُومُ الغَائِبُ الْيَومَ » و نيز به معناى تقليل مىآيد مانند « قَدْ يصدقُ الكذوبُ » : يعنى دروغگو كمتر راست مىگويد و گاهى به معناى تحقيق با فعل ماضى مىآيد مانند « قَدْ افْلَحَ مَنِ اتّقى اللَّه » و گاهى براى وصل گذشته به حال مىآيد مانند « قَدْ قَامَ فُلانٌ » و گاهى معناى بسيار را با فعل مضارع مىدهد مانند « قَدْ اشْهَدُ الغَارةَ الشعواءَ تحملني » : يعنى چه بسيار حملههاى سخت را مىبينم . قَدَّ - - قَدّاً [ قدّ ] الشيءَ : آن چيز را قطع كرد ، بريد ، آن چيز را دو نيم كرد يا از درازا بريد ، - المُسافِرُ الفَلاةَ : مسافر دشت و بيابان را پيمود ، - الكلام : گفته را بريد و قطع كرد . قُدَّ - [ قدّ ] : به درد شكم دچار شد . القُدّ - [ قدّ ] ( ح ) : گونه اى ماهى دريائى كه